آه اگر ميدانست ....
كه چه شبها با روياي او آرميده ام
وچه شبهاتا صبح در اشك و لبخند همسفر من بوده است
اگرميدانست كه نا مش را چندين هزار بار بر دفاترم، بر روي در و ديوار و زمين و آسمان
بر روي برگ برگ درختان و بر روي آبها
و بر روي قلبم با هر چه عشق و عشق حك كرده ام
اگر مي دانست كه نامش و يادش با تپش ثانيه ها در من تكرار مي شود
اگر مي دانست كه سلطان مطلق قلب و روح من است
اگر مي دانست كه بدون او يعني هيچ
اگرميدانست كه در ميان قلب و روح و جانم چه جايگاهي دارد
اگرميدانست كه چشمانم چه بسيار به ياد او باريده است
اگرميدانست كه كه يادش در قلبم آرامشي ست طوفاني و چگونه تمام وجودم را تسخير كرده است
اگر مي دانست كه برگ برگ گلهاي سرخ نام زيباي او را برايم مي سرايند
اگر مي دانست كه لحظه لحظه خاطرات زيبايش تكرار وجودم است
اگر مي دانست كه تمام وجودم را، قلب و روح و عشقم را ذره ذره به ياد او باريده ام
اگر مي دانست كه با دل من چه كرده است
اي كاش مي دانست
اي كاش مي توانستم به او بگويم
